دیوان شمس/بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
ظاهر
| بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین | قرار و صبر برفتهست زین دل مسکین | |||||
| ز روی زرد و دل درد و سوز سینه مپرس | که آن به شرح نگنجد بیا به چشم ببین | |||||
| چو نان پخته ز تاب تو سرخ رو بودم | چو نان ریزه کنونم ز خاک ره برچین | |||||
| چو آینه ز جمالت خیال چین بودم | کنون تو چهره من زرد بین و چین بر چین | |||||
| مثال آبم در جوی کژروان چپ و راست | فراق از چپ و از راستم گشاده کمین | |||||
| به روز و شب چو زمین رو بر آسمان دارم | ز روی تو که نگنجد در آسمان و زمین | |||||
| سحر ز درد نوشتیم نامه پیش صبا | که از برای خدا ره سوی سفر بگزین | |||||
| اگر سر تو به گل دربود مشوی بیا | وگر به خار رسد پا به کندنش منشین | |||||
| بیا بیا و خلاصم ده از بیا و برو | بیا چنانک رهد جانم از چنان و چنین | |||||
| پیام کردم کای تو پیمبر عشاق | بگو برای خدا زود ای رسول امین | |||||
| که غرق آبم و آتش ز موج دیده و دل | مرا چه چاره نوشت او که چاره تو همین | |||||
| نشست نقش دعایم به عالم گردون | کجاست گوش نمازی که بشنود آمین | |||||
| هزار آینه و صد هزار صورت را | دهم به عشق صلاح جهان صلاح الدین | |||||