دیوان شمس/بیا ای مونس جان‌های مستان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(بیا ای مونس جان‌های مستان)
'


 بیا ای مونس جان‌های مستانببین اندیشه و سودای مستان 
 بیا ای میر خوبان و برافروزز شمع روی خود سیمای مستان 
 نمی‌آیی سر از طاقی برون کنببین این غلغل و غوغای مستان 
 بیا ای خواب مستان را ببستهگشا این بند را از پای مستان 
 همه شب می رود تا روز ای مهبه اهل آسمان هیهای مستان 
 همی‌گویند ما هم زو خرابیمچنین است آسمان پس وای مستان 
 فرشته و آدمی دیوان و پریانز تو زیر و زبر چون رای مستان 
 کلاه جمله هشیاران ربودنددر این بازارگه چه جای مستان 
 میفکن وعده مستان به فرداتویی فردا و پس فردای مستان 
 چو مستان گرد چشمت حلقه کردندکی بنشیند دگر بالای مستان 
 شنیدم چرخ گردون را که می گفتمنم یک لقمه از حلوای مستان 
 شنیدم از دهان عشق می گفتمنم معشوقه زیبای مستان 
 اگر گویند ماه روزه آمدنیابی جام جان افزای مستان 
 بگو کان می ز دریاهای جان استکه جان را می دهد سقای مستان 
 همه مولای عقلند این غریب استکه عقل آمد که من مولای مستان 
 چو فرمان موقع داشت رویشکشید ابروی او طغرای مستان 
 همه مستان نبشتند این غزل رابه خون دل ز خون پالای مستان