دیوان شمس/بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی)
'


 بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خوییچو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی 
 به جان جمله مردان به درد جمله بادردانکه برگو تا چه می‌خواهی و زین حیران چه می‌جویی 
 از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه اوبیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی 
 از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه اوالا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی 
 ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازشهلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی 
 ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویانز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی 
 ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشهروان شو سوی بی‌سویان رها کن رسم شش سویی 
 همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می‌نالیچو از تو کم نشد یک مو نمی‌دانم چه می‌مویی 
 فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می‌پردکجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی 
 چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی‌سازیچو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی‌شویی 
 در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می‌گردیگهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می‌پویی 
 به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابیتو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی 
 اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینیهمو را بین همو را دان یقین می‌دان که با اویی 
 بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستانگرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی