دیوان شمس/بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانی
ظاهر
| بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانی | غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی | |||||
| منم مخمور و مست تو قدح خواهم ز دست تو | قدح از دست تو خوشتر که می جان است و تو جانی | |||||
| بیا ساقی کم آزارم که من از خویش بیزارم | بنه بر دست آن شیشه به قانون پری خوانی | |||||
| چنان کن شیشه را ساده که گوید خود منم باده | به حق خویشی ای ساقی که بیخویشم تو بنشانی | |||||
| به عشق و جست و جوی تو سبو بردم به جوی تو | بحمدالله که دانستم که ما را خود تو جویانی | |||||
| تو خواهم کز نکوکاری سبو را نیک پر داری | از آن میهای روحانی وزان خمهای پنهانی | |||||
| میی اندر سرم کردی و دیگر وعدهام کردی | به جان پاکت ای ساقی که پیمان را نگردانی | |||||
| که ساقی الستی تو قرار جان مستی تو | در خیبر شکستی تو به بازوی مسلمانی | |||||