دیوان شمس/بگرد فتنه میگردی دگربار
ظاهر
| بگرد فتنه میگردی دگربار | لب بامست و مستی هوش میدار | |||||
| کجا گردم دگر کو جای دیگر | که ما فی الدار غیر الله دیار | |||||
| نگردد نقش جز بر کلک نقاش | بگرد نقطه گردد پای پرگار | |||||
| چو تو باشی دل و جان کم نیاید | چو سر باشد بیاید نیز دستار | |||||
| گرفتارست دل در قبضه حق | گرفته صعوه را بازی به منقار | |||||
| ز منقارش فلک سوراخ سوراخ | ز چنگالش گران جانان سبکبار | |||||
| رها کن این سخنها را ندا کن | به مخموران که آمد شاه خمار | |||||
| غم و اندیشه را گردن بریدند | که آمد دور وصل و لطف و ایثار | |||||
| هلا ای ساربان اشتر بخوابان | از این خوشتر کجا باشد علف زار | |||||
| چو مهمانان بدین دولت رسیدند | بیا ای خازن و بگشای انبار | |||||
| شب مشتاق را روزی نیاید | چنین پنداشتی دیگر مپندار | |||||
| خمش کن تا خموش ما بگوید | ویست اصل سخن سلطان گفتار | |||||