دیوان شمس/به پیشت نام جان گویم زهی رو
ظاهر
| به پیشت نام جان گویم زهی رو | حدیث گلستان گویم زهی رو | |||||
| تو این جا حاضر و شرمم نباشد | که از حسن بتان گویم زهی رو | |||||
| بهار و صد بهار از تو خجل شد | من افسانه خزان گویم زهی رو | |||||
| تو شاهنشاه صد جان و جهانی | من از جان و جهان گویم زهی رو | |||||
| حدیثت در دهان جان نگنجد | حدیثت از زبان گویم زهی رو | |||||
| جهان گم گشت و ماهت آشکارا | چنین مه را نهان گویم زهی رو | |||||
| همه عالم ز نورت لعل در لعل | به پیش تو ز کان گویم زهی رو | |||||
| ز تو دلها پر از نور یقین است | یقین را از گمان گویم زهی رو | |||||
| چو خورشید جمالت بر زمین تافت | ز ماه و اختران گویم زهی رو | |||||
| چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت | من از وی گر فغان گویم زهی رو | |||||