دیوان شمس/به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو
ظاهر
| به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو | چو اشتهای سماعت بود بگهتر گو | |||||
| چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم | تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو | |||||
| چو روی روز نهان شد به زیر طره شب | بگیریم که از آن طره معنبر گو | |||||
| فتاده آتش خواب اندر این نیستانها | تو آمده که حدیث لب چو شکر گو | |||||
| و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع | غزل تمام کنم گوییم مکرر گو | |||||
| بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش | به تو بگوید لالا برو به عنبر گو | |||||
| از آنچ خوردهای و در نشاط آمدهای | مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو | |||||
| ز من چو میطلبی مطربی مستانه | تو نیز با من بیدل ز جام و ساغر گو | |||||
| من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام | مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو | |||||