دیوان شمس/به شکرخنده اگر میببرد جان ز کسی
ظاهر
| به شکرخنده اگر میببرد جان ز کسی | میدهد جان خوشی پرطربی پرهوسی | |||||
| گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی | گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی | |||||
| گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار | گه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی | |||||
| گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر | تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی | |||||
| گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد | تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی | |||||
| گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده | گه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی | |||||
| متزمن نظری داری و هرچ آید پیش | هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی | |||||
| صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر | ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی | |||||