دیوان شمس/به خدایی که در ازل بودهست
ظاهر
| به خدایی که در ازل بودهست | حی و دانا و قادر و قیوم | |||||
| نور او شمعهای عشق فروخت | تا بشد صد هزار سر معلوم | |||||
| از یکی حکم او جهان پر شد | عاشق و عشق و حاکم و محکوم | |||||
| در طلسمات شمس تبریزی | گشت گنج عجایبش مکتوم | |||||
| که از آن دم که تو سفر کردی | از حلاوت جدا شدیم چو موم | |||||
| همه شب همچو شمع می سوزیم | ز آتشش جفت وز انگبین محروم | |||||
| در فراق جمال او ما را | جسم ویران و جان در او چون بوم | |||||
| آن عنان را بدین طرف برتاب | زفت کن پیل عیش را خرطوم | |||||
| بیحضورت سماع نیست حلال | همچو شیطان طرب شده مرحوم | |||||
| یک غزل بیتو هیچ گفته نشد | تا رسید آن مشرفه مفهوم | |||||
| بس به ذوق سماع نامه تو | غزلی پنج شش بشد منظوم | |||||
| شام ما از تو صبح روشن باد | ای به تو فخر شام و ارمن و روم | |||||