دیوان شمس/بر شکرت جمع مگسها چراست
ظاهر
| بر شکرت جمع مگسها چراست | نکته لاحول مگسران کجاست | |||||
| هر نظری بر رخ او راست نیست | جز نظری کو ز ازل بود راست | |||||
| اسب خسان را به رخی پی بزن | عشوه ده ای شاه که این روی ماست | |||||
| عشوه و عیاری و جور و دغل | تو نکنی ور کنی از تو رواست | |||||
| از تو اگر سنگ رسد گوهرست | گر تو کنی جور به از صد وفاست | |||||
| تیره نظر چونک ببیند دو نقش | جامه درد نعره زند کاین صفاست | |||||
| چونک هر اندیشه خیالی گزید | مجلس عشاق خیالش جداست | |||||
| کعبه چو از سنگ پرستان پرست | روی به ما آر که قبله خداست | |||||
| آنک از این قبله گدایی کند | در نظرش سنجر و سلطان گداست | |||||
| جز که به تبریز بر شمس دین | روح نیاسود و نخفت و نخاست | |||||