دیوان شمس/بر آن شدهست دلم کتشی بگیرانم
ظاهر
| بر آن شدهست دلم کتشی بگیرانم | که هر کی او نمرد پیش تو بمیرانم | |||||
| کمان عشق بدرم که تا بداند عقل | که بینظیرم و سلطان بینظیرانم | |||||
| که رفت در نظر تو که بینظیر نشد | مقام گنج شدهست این نهاد ویرانم | |||||
| من از کجا و مباهات سلطنت ز کجا | فقیر فقرم و افتاده فقیرانم | |||||
| من آن کسم که تو نامم نهی نمیدانم | چو من اسیر توام پس امیر میرانم | |||||
| جز از اسیری و میری مقام دیگر هست | چو من فنا شوم از هر دو کس نفیرانم | |||||
| چو شب بیاید میر و اسیر محو شوند | اسیر هیچ نداند که از اسیرانم | |||||
| به خواب شب گرو آمد امیری میران | چو عشق هیچ نخسبد ز عشق گیرانم | |||||
| به آفتاب نگر پادشاه یک روزهست | همیگدازد مه منیر کز وزیرانم | |||||
| منم که پخته عشقم نه خام و خام طمع | خدای کرد خمیری از آن خمیرانم | |||||
| خمیرکرده یزدان کجا بماند خام | خمیرمایه پذیرم نه از فطیرانم | |||||
| فطیر چون کند او فاطرالسموات است | چو اختران سماوات از منیرانم | |||||
| تو چند نام نهی خویش را خمش می باش | که کودکی است که گویی که من ز پیرانم | |||||