دیوان شمس/برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن
ظاهر
| برای چشم تو صد چشم بد توان دیدن | چه چشم داری ای چشم ما به تو روشن | |||||
| پی رضای تو آدم گریست سیصد سال | که تا ز خنده وصلش گشاده گشت دهن | |||||
| به قدر گریه بود خنده تو یقین میدان | جزای گریه ابر است خندههای چمن | |||||
| اگر نه از نسب آدمی برو مگری | که نیست از سیهی زنگ را بکا و حزن | |||||
| چو خود سپید ندیدهست روسیه شاد است | چو پور قیصر رومی تو راه زنگ بزن | |||||
| بسی خدنگ خورد اسپ تازی غازی | که تازی است نه پالانی است و نی کودن | |||||
| خصوص مرکب تازی که تو بر او باشی | نشستهای شه هیجا و پهلوان زمن | |||||
| چو خارپشت شود پشت و پهلوش از تیر | که هست در صف هیجاش کر و فر وطن | |||||
| چو شاه دست به پشت و سرش فرومالد | که ای گزیده سرآخر تویی مخصص من | |||||
| شوند آن همه تیرش چو چوبهای نبات | همه حلاوت و لذت همه عطا و منن | |||||
| خبر ندارد پالانیی از این لذت | سپر سلامت و محروم و بیبها و ثمن | |||||
| ز گفت توبه کنم توبه سود نیست مرا | به پیش پنجهات ای ارسلان توبه شکن | |||||