دیوان شمس/برانید برانید که تا بازنمانید
ظاهر
| برانید برانید که تا بازنمانید | بدانید بدانید که در عین عیانید | |||||
| بتازید بتازید که چالاک سوارید | بنازید بنازید که خوبان جهانید | |||||
| چه دارید چه دارید که آن یار ندارد | بیارید بیارید در این گوش بخوانید | |||||
| پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد | بگویید بگویید اگر مست شبانید | |||||
| شرابیست شرابیست خدا را پنهانی | که دنیا و شما نیز ز یک جرعه آنید | |||||
| دوم بار دوم بار چو یک جرعه بریزد | ز دنیا و ز عقبی و ز خود فرد بمانید | |||||
| گشادست گشادست سر خابیه امروز | کدوها و سبوها سوی خمخانه کشانید | |||||
| صلا گفت صلا گفت کنون فالق اصباح | سبک روح کند راح اگر سست و گرانید | |||||
| رسیدند رسیدند رسولان نهانی | درآرید درآرید برونشان منشانید | |||||
| دریغا و دریغا که در این خانه نگنجند | که ایشان همه کانند و شما بند مکانید | |||||
| مبادا و مبادا که سر خویش بگیرید | که ایشان همه جانند و شما سخره نانید | |||||
| بکوشید بکوشید که تا جان شود این تن | نه نان بود که تن گشت اگر آدمیانید | |||||
| زهی عشق و زهی عشق که بس سخته کمانست | در آن دست و در آن شست و شما تیر مکانید | |||||
| سماعیست سماعیست از آن سوی که سو نیست | عروسی همه آن جاست شما طبل زنانید | |||||
| خموشید خموشید خموشانه بنوشید | بپوشید بپوشید شما گنج نهانید | |||||
| به دیدار نهانید به آثار عیانید | پدید و نه پدیدیت که چون جوهر جانید | |||||
| چو عقلید و چو عقلید هزاران و یکی چیز | پراکنده به هر خانه چو خورشید روانید | |||||
| در این بحر در این بحر همه چیز بگنجد | مترسید مترسید گریبان مدرانید | |||||
| دهان بست دهان بست از این شرح دل من | که تا گیج نگردید که تا خیره نمانید | |||||