دیوان شمس/بداد پندم استاد عشق از استادی
ظاهر
| بداد پندم استاد عشق از استادی | که هین بترس ز هر کس که دل بدو دادی | |||||
| هر آن کسی که تو از نوش او بنوشیدی | ز بعد نوش کند نیش اوت فصادی | |||||
| چو چشم مست کسی کرد حلقه در گوشت | ز گوش پنبه برون کن مجوی آزادی | |||||
| بر این بنه دل خود را چو دخل خنده رسید | که غم نجوید عشرت ز خرمن شادی | |||||
| مگر زمین مسلم دهد تو را سلطان | چنانک داد به بشر و جنید بغدادی | |||||
| چو طوق موهبت آمد شکست گردن غم | رسید داد خدا و بمرد بیدادی | |||||
| به هر کجا که روی ماه بر تو میتابد | مهست نورفشان بر خراب و آبادی | |||||
| غلام ماه شدی شب تو را به از روزست | که پشتدار تو باشد میان هر وادی | |||||
| خنک تو را و خنک جمله همرهان تو را | که سعد اکبری و نیکبخت افتادی | |||||
| به وعدههای خوشش اعتماد کن ای جان | که شاه مثل ندارد به راست میعادی | |||||
| به گوش تو همه تفسیر این بگوید شاه | چنانک اشتر خود را نوا زند حادی | |||||