دیوان شمس/با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق من)
'


 با آنک از پیوستگی من عشق گشتم عشق منبیگانه می باشم چنین با عشق از دست فتن 
 از غایت پیوستگی بیگانه باشد کس بلیاین مشکلات ار حل شود دشمن نماند در زمن 
 بحری است از ما دور نی ظاهر نه و مستور نیهم دم زدن دستور نی هم کفر از او خامش شدن 
 گفتن از او تشبیه شد خاموشیت تعطیل شداین درد بی‌درمان بود فرج لنا یا ذا المنن 
 نقش جهان رنگ و بو هر دم مدد خواهد از اوهم بی‌خبر هم لقمه جو چون طفل بگشاده دهن 
 خفته‌ست و برجسته‌ست دل در جوش پیوسته‌ست دلچون دیگ سربسته‌ست دل در آتشش کرده وطن 
 ای داده خاموشانه‌ای ما را تو از پیمانه‌ایهر لحظه نوافسانه‌ای در خامشی شد نعره زن 
 در قهر او صد مرحمت در بخل او صد مکرمتدر جهل او صد معرفت در خامشی گویا چو ظن 
 الفاظ خاموشان تو بشنوده بی‌هوشان توخاموشم و جوشان تو مانند دریای عدن 
 لطفت خدایی می کند حاجت روایی می کندوان کو جدایی می کند یا رب تو از بیخش بکن 
 ای خوشدلی و ناز ما ای اصل و ای آغاز ماآخر چه داند راز ما عقل حسن یا بوالحسن 
 ای عشق تو بخریده ما وز غیر تو ببریده ماای جامه‌ها بدریده ما بر چاک ما بخیه مزن 
 ای خون عقلم ریخته صبر از دلم بگریختهای جان من آمیخته با جان هر صورت شکن 
 آن جا که شد عاشق تلف مرغی نپرد آن طرفور مرده یابد زان علف بیخود بدراند کفن