دیوان شمس/بانگ برآمد ز دل و جان من
ظاهر
| بانگ برآمد ز دل و جان من | که ز معشوقه پنهان من | |||||
| سجده گه اصل من و فرع من | تاج سر من شه و سلطان من | |||||
| خسته و بستهست دل و دست من | دست غم یوسف کنعان من | |||||
| دست نمودم که بگو زخم کیست | گفت ز دست من و دستان من | |||||
| دل بنمودم که ببین خون شدهست | دید و بخندید دلستان من | |||||
| گفت به خنده که برو شکر کن | عید مرا ای شده قربان من | |||||
| گفتم قربان کیم یار گفت | آن منی آن منی آن من | |||||
| صبح چو خندید دو چشمم گریست | دید ملک دیده گریان من | |||||
| جوش برآورد و روان کرد آب | از شفقت چشمه حیوان من | |||||
| نک اثر آب حیاتش نگر | در بن هر سی و دو دندان من | |||||
| آب حیات است روانه ز جوش | تازه بدو سدره ایمان من | |||||
| بنده این آبم و این میراب | بنده تر از من دل حیران من | |||||
| بس کن گستاخ مرو هین خموش | پیش شهنشاه نهان دان من | |||||