دیوان شمس/ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی)
'


 ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنیتا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی 
 من گرد ره را کاستم آفاق را آراستموز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی 
 من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو راآیینه‌ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی 
 ای گوهری از کان من وی طالب فرمان منآخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی 
 شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شوبا درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی 
 ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کنروز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی 
 مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جانآن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی 
 ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکرباری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی 
 تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتمبس پرده‌ها برداشتم باشد که با ما خو کنی 
 استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکمو استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی 
 شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیابگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی