دیوان شمس/ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی
ظاهر
| ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنی | تا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنی | |||||
| من گرد ره را کاستم آفاق را آراستم | وز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنی | |||||
| من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را | آیینهای دادم تو را باشد که با ما خو کنی | |||||
| ای گوهری از کان من وی طالب فرمان من | آخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنی | |||||
| شرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شو | با درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنی | |||||
| ای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کن | روز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنی | |||||
| مانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جان | آن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنی | |||||
| ای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکر | باری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنی | |||||
| تخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتم | بس پردهها برداشتم باشد که با ما خو کنی | |||||
| استوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکم | و استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنی | |||||
| شه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیا | بگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنی | |||||