دیوان شمس/ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای گوش من گرفته تویی چشم روشنم)
'


 ای گوش من گرفته تویی چشم روشنمباغم چه می بری چو تویی باغ و گلشنم 
 عمری است کز عطای تو من طبل می خورمدر سایه لوای کرم طبل می زنم 
 می مالم این دو چشم که خواب است یا خیالباور نمی‌کنم عجب ای دوست کاین منم 
 آری منم ولیک برون رفته از منیچون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم 
 در تاج خسروان به حقارت نظر کنمتا شوق روی توست مها طوق گردنم 
 با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورمبا خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم 
 گر چه ز بحر صنعت من آب خوردنی استچون ماهیم نبیند کس آب خوردنم 
 گر ناخن جفا بخراشد رگ مرامن خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم 
 خود پی ببرده‌ای تو که رگ دار نیستمگر می جهد رگی بنما تاش برکنم 
 گفتی چه کار داری بر نیست کار نیستگر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم 
 نفخ قیامتی تو و من شخص مرده‌امتا جان نوبهاری و من سرو و سوسنم 
 من نیم کاره گفتم باقیش تو بگوتو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم 
 من صورتی کشیدم جان بخشی آن توستتو جان جان جانی و من قالب تنم