دیوان شمس/ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده
ظاهر
| ای کهربای عشقت دل را به خود کشیده | دل رفته ما پی دل چون بیدلان دویده | |||||
| دزدیده دل ز حسنت از عشق جامه واری | تا شحنه فراقت دستان دل بریده | |||||
| از بس شکر که جانم از مصر عشق خورده | نی را ز ناله من در جان شکر دمیده | |||||
| در سایههای عشقت ای خوش همای عرشی | هر لحظه باز جانها تا عرش برپریده | |||||
| ای شاد مرغزاری کان جاست ورد و نسرین | از آب عشق رسته وین آهوان چریده | |||||
| دیده ندیده خود را و اکنون ز آینه تو | هر دیده خویشتن را در آینه بدیده | |||||
| سرنای دولت تو ای شمس حق تبریز | گوش رباب جانی برتافته شنیده | |||||