دیوان شمس/ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان
ظاهر
| ای کار من از تو زر ای سیمبر مستان | هم سیم به یادم ده هم سیم و زرم بستان | |||||
| در عین زمستانی چون گرم کنی مرکب | از گرمی میدانت برسوزد تابستان | |||||
| گر طفلک یک روزه شبهای تو را بیند | از شیر بری گردد وز مادر وز پستان | |||||
| ای وای از آن ساعت کاین خاطر چون پیلم | سرمست شما گردد یاد آرد هندستان | |||||
| روزی که تب مرگم یک باره فروگیرد | هر پاره ز من گردد از آتش تب سستان | |||||
| تو از پس پرده دل ناگاه سری درکن | تا هر سر موی من گردند چو سرمستان | |||||
| هر خاطر من بکری بر بام و در از عشقت | چندان بکند شیوه چندان بکند دستان | |||||
| تا تابش روی تو درپیچد در هر یک | وز چون تو شهی گردد هر خاطرم آبستان | |||||
| شمس الحق تبریزی هر کس که ز تو پرسد | می بینم و می گویم از رشک کدام است آن | |||||