دیوان شمس/ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
ظاهر
| ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان | وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان | |||||
| گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری | مانند سر بریان گشته که منم خندان | |||||
| من صوفی باصوفم من آمر معروفم | چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان | |||||
| معذوری خود دیده در خویش ترنجیده | عذر دگران خواهد از باب هنرمندان | |||||
| بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن | وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان | |||||
| آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را | وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان | |||||
| بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند | جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان | |||||