دیوان شمس/ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره)
'


 ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخرهتا چه زند زهره از آینه و جندره 
 پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشقریخته گلگونه‌اش یاوه شده قنجره 
 پنجره‌ای شد سماع سوی گلستان توگوش و دل عاشقان بر سر این پنجره 
 آه که این پنجره هست حجابی عظیمرو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره 
 از شکرینی که هست بهر بخاییدنشلب همه دندان شده‌ست بر مثل دستره 
 دست دل خویش را دیدم در خمره‌ایگفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره 
 گفت شراب کسی کو همگی چرخ رابا همه دولاب جان می نخرد یک تره 
 کره گردون تند پیشش پالانییبر سر میدان او جان خر باتوبره 
 ای شه فارغ از آن باشد در لشکرتنصرت بر میمنه دولت بر میسره 
 ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دینهین که رسید آفتاب جانب برج بره