دیوان شمس/ای صوفیان عشق بدرید خرقهها
ظاهر
| ای صوفیان عشق بدرید خرقهها | صد جامه ضرب کرد گل از لذت صبا | |||||
| کز یار دور ماند و گرفتار خار شد | زین هر دو درد رست گل از امر ایتیا | |||||
| از غیب رو نمود صلایی زد و برفت | کاین راه کوتهست گرت نیست پا روا | |||||
| من هم خموش کردم و رفتم عقیب گل | از من سلام و خدمت ریحان و لاله را | |||||
| دل از سخن پر آمد و امکان گفت نیست | ای جان صوفیان بگشا لب به ماجرا | |||||
| زان حالها بگو که هنوز آن نیامدهست | چون خوی صوفیان نبود ذکر مامضی | |||||