دیوان شمس/ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو
ظاهر
| ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو | بار جور نیکوان را مرد باید مرد کو | |||||
| بار جور نیکوان از دی و فردا برتر است | وانما جان کسی از دی و فردا فرد کو | |||||
| ور خیال آید تو را کز دی و فردا برتری | برتری را کار و بار و ملک و بردابرد کو | |||||
| در میان هفت دریا دامن تو خشک کو | در میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو | |||||
| این نداری خود ولیکن گر تو این را طالبی | آه سرد و اشک گرم و چهرههای زرد کو | |||||
| هر نفس بوی دل آید از صراط المستقیم | تا نگویی عشق ره رو را که راه آورد کو | |||||
| گرد از آن دریا برآمد گرد جسم اولیاست | تا نگویی قوم موسی را در این یم گرد کو | |||||