دیوان شمس/ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
ظاهر
| ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته | دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته | |||||
| چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض | در عزای تو مکان و لامکان بگریسته | |||||
| جبرئیل و قدسیان را بال و پر ازرق شده | انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته | |||||
| اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند | تا مثالی وانمایم کان چنان بگریسته | |||||
| چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکست | لاجرم دولت بر اهل امتحان بگریسته | |||||
| در حقیقت صد جهان بودی نبودی یک کسی | دوش دیدم آن جهان بر این جهان بگریسته | |||||
| چو ز دیده دور گشتی رفت دیده در پیت | جان پی دیده بمانده خون چکان بگریسته | |||||
| غیرت تو گر نبودی اشکها باریدمی | همچنین به خون چکان دل در نهان بگریسته | |||||
| مشکها باید چه جای اشکها در هجر تو | هر نفس خونابه گشته هر زمان بگریسته | |||||
| ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغ | بر چنان چشم عیان چشم گمان بگریسته | |||||
| شه صلاح الدین برفتی ای همای گرم رو | از کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته | |||||
| بر صلاح الدین چه داند هر کسی بگریستن | هم کسی باید که داند بر کسان بگریسته | |||||