دیوان شمس/ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنان)
'


 ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنانمی زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان 
 نقل هر مجلس شده‌ست این عشق ما و حسن توشهره شهری شده ما کو چنین بد شد چنان 
 ای به هر هنگامه دام عشق تو هنگامه گیروی چکیده خون ما بر راه ره رو را نشان 
 صد هزاران زخم بر سینه ز زخم تیر عشقصد شکار خسته و نی تیر پیدا نی کمان 
 روی در دیوار کرده در غم تو مرد و زنز آب و نان عشق رفته اشتهای آب و نان 
 خون عاشق اشک شد وز اشک او سبزه برستسبزه‌ها از عکس روی چون گل تو گلستان 
 ذوق عشقت چون ز حد شد خلق آتشخوار شدهمچو اشترمرغ آتش می خورد در عشق جان 
 هجر سرد چون زمستان راه‌ها را بسته بوددر زمین محبوس بود اشکوفه‌های بوستان 
 چونک راه ایمن شد از داد بهاران آمدندسبزه را تیغ برهنه غنچه را در کف سنان 
 خیز بیرون آ به بستان کز ره دور آمدندخیز کالقادم یزار و رنجه شو مرکب بران 
 از عدم بستند رخت و جانب بحر آمدندآنگه از بحر آمدند اندر هوا تا آسمان 
 برج برج آسمان را گشته و پذرفته انداز هر استاره بضاعت و آمده تا خاکدان 
 آب و آتش ز آسمانش می رسد هر دم مددچند روزی کاندر این خاکند ایشان میهمان 
 خوان‌ها بر سر نسیم و کاس‌ها بر کف صبابا طبق پوشی که پوشیده‌ست جز از اهل خوان 
 می رسند و هر کسی پرسان که چیست اندر طبقبا زبان حال می گویند با پرسندگان 
 هر کسی گر محرمستی پس طبق پوشیده چیستقوت جان چون جان نهان و قوت تن پیدا چو نان 
 ذوق نان هم گرسنه بیند نبیند هیچ سیربر دکان نانبا از نان چه می داند دکان 
 نانوا گر گرسنه ستی هیچ نان نفروختیگر بدانستی صبا گل را نکردی گلفشان 
 هر کش از معشوق ذوقی نیست الا در فروختاو نباشد عاشق او باشد به معنی قلتبان 
 عذر عاشق گر فروشد دانک میل دلبر استاز ضرورت تا نبندد در به رویش دلستان 
 چونک می بیند که میل دلبر اندر شهرگی استاشک می بارد ز رشک آن صنم از دیدگان 
 اشک او مر رشک او را ضد و دشمن آمده‌سترشک پنهان دارد و اشکش روان و قصه خوان 
 تخم پنهان کرده خود را نگر باغ و چمنشهوت پنهان خود را بین یکی شخصی دوان 
 عین پنهان داشتن شد علت پیدا شدنبی لسانی می شود بر رغم ما عین لسان 
 چند فرزندان به هر اندیشه بعد مرگ خویشگرد جان خویش بینی در لحد باباکنان 
 زاده از اندیشه‌های خوب تو ولدان و حورزاده از اندیشه‌های زشت تو دیو کلان 
 سر اندیشه مهندس بین شده قصر و سراسر تقدیر ازل را بین شده چندین جهان 
 واقفی از سر خود از سر سر واقف نه‌ایسر سر همچون دل آمد سر تو همچون زبان 
 گر سر تو هست خوب از سر سر ایمن مباشباش ناایمن که ناایمن همی‌یابد امان 
 سربلندی سرو و خنده گل نوای عندلیبمیوه‌های گرم رو سر دم سرد خزان 
 برگ‌ها لرزان چه می لرزید وقت شادی استدام‌ها در دانه‌های خوش بود ای باغبان 
 ما ز سرسبزی به روی زرد چند افتاده‌ایمدر کمین غیب بس تیر است پران از کمان 
 لاله رخ افروخته وز خشم شد دل سوختهسنبله پرسود و کژگردن ز اندیشه گران 
 آن گل سوری ستیزه گل دکانی باز کردرنگ‌ها آمیخت اما نیستش بویی از آن 
 خوشه‌ها از سست پایی رو نهاده بر زمینغوره‌اش شیرین شد آخر از خطاب یسجدان 
 نرگس خیره نگر آخر چه می بینی به باغگفت غمازی کنم پس من نگنجم در میان 
 سوسنا افسوس می داری زبان کردی برونیا زبان درکش چو ما و یا بکن حالی بیان 
 گفت بی‌گفتن زبان ما بیان حال ماستگر نه پایان راسخستی سبز کی بودی سران 
 گفتم ای بید پیاده چون پیاده رسته‌ایگفت تا لطف تواضع گیرم از آب روان 
 رنگ معشوق است سیب لعل را طعم ترشزانک خوبان را ترش بودن بزیبد این بدان 
 پس درخت و شاخ شفتالو چرا پستی نمودبهر شفتالو فشاندن پیش شفتالوستان 
 گفت آری لیک وقتی می دهد شفتالوییکه رسد جان از تن عاشق ز ناخن تا دهان 
 ای سپیدار این بلندی جستنت رسوایی استچون نه گل داری نه میوه گفت خامش هان و هان 
 گر گلم بودی و میوه همچو تو خودبینمیفارغم از دید خود بر خودپرستان دیدبان 
 نار آبی را همی‌گفت این رخ زردت ز چیستگفت زان دردانه‌ها کاندر درون داری نهان 
 گفت چون دانسته‌ای از سر من گفتا بدانکمی نگنجی در خود و خندان نمایی ناردان 
 نی تو خندانی همیشه خواه خند و خواه نیوز تو خندان است عالم چون جنان اندر جنان 
 لیک آن خنده چون برق او راست کو گرید چو ابرابر اگر گریان نباشد برق از او نبود جهان 
 خاک را دیدم سیاه و تیره و روشن ضمیرآب روشن آمد از گردون و کردش امتحان 
 آب روشن را پذیرا شد ضمیر روشنشزاد چون فردوس و جنت شاخ و کاخ بی‌کران 
 این خیار و خربزه در راه دور و پای سستچون پیاده حاج می آیند اندر کاروان 
 بادیه خون خوار بینی از عدم سوی وجودبر خطاب کن همه لبیک گو بهر امان 
 چه پیاده بلک خفته رفته چون اصحاب کهفخفته پهلو بر زمین و رفته تک تا آسمان 
 در چنین مجمع کدو آمد رسن بازی گرفتاز کی دید آن زو که دادش آن رسن‌های رسان 
 این چمن‌ها وین سمن وین میوه‌ها خود رزق ماستآن گیا و خار و گل کاندر بیابان است آن 
 آن نصیب و میوه و روزی قومی دیگر استنفرت و بی‌میلی ما هست آن را پاسبان 
 صد هزاران مور و مار و صد هزاران رزق خوارهر یکی جوید نصیبه هر یکی دارد فغان 
 هر دوا درمان رنجی هر یکی را طالبیچون عقاقیری که نشناسد به غیر طب دان 
 بس گیا کان پیش ما زهر و بر ایشان پای زهرپیش ما خار است و پیش اشتران خرمابنان 
 جوز و بادام از درون مغز است و بیرون پوست و قشراندرون پوست پرورده چو بیضه ماکیان 
 باز خرما عکس آن بیرون خوش و باطن قشورباطن و ظاهر تو چون انجیر باش ای مهربان 
 جذبه شاخ آب را از بیخ تا بالا کشدهمچنانک جذبه جان را برکشد بی‌نردبان 
 غوصه گشت این باد و آبستن شد آن خاک و درختبادها چون گشن تازی شاخه‌ها چون مادیان 
 می رسد هر جنس مرغی در بهار از گرمسیرهمچو مهمان سرسری می سازد این جا آشیان 
 صد هزاران غیب می گویند مرغان در ضمیرکان فلان خواهد گذشتن جای او گیرد فلان 
 از سلیمان نامه‌ها آورده‌اند این هدهدانکو زبان مرغ دانی تا شود او ترجمان 
 عارف مرغان است لک لک لک لکش دانی که چیستملک لک و الامر لک و الحمد لک یا مستعان 
 وقت پیله روح آمد قشلق تن را بهلآخر از مرغان بیاموزید رسم ترکمان 
 همچو مرغان پاسبانی خویش کن تسبیح گوچند گاهی خود شود تسبیح تو تسبیح خوان 
 بس کنم زین باد پیمودن ولیکن چاره نیستزانک کشتی مجاهد کی رود بی‌بادبان 
 بادپیمایی بهار آمد حیات عالمیبادپیمایی خزان آمد عذاب انس و جان 
 این بهار و باغ بیرون عکس باغ باطن استیک قراضه‌ست این همه عالم و باطن هست کان 
 لاجرم ما هر چه می گوییم اندر نظم هستنزد عاشق نقد وقت و نزد عاقل داستان 
 عقل دانایی است و نقلش نقل آمد یا قیاسعشق کان بینش آمد ز آفتاب کن فکان 
 آفتابی کو مجرد آمد از برج حملآفتابی بی‌نظیر بی‌قرین خوش قران 
 آنک لاشرقیه بوده‌ست و لاغربیهزانک شرق و غرب باشد در زمین و در زمان 
 آفتابی کو نسوزد جز دل عشاق رامهر جان ره یابد آن جا نی ربیع و مهر جان 
 چونک ما را از زمین و از زمان بیرون برداز فنا ایمن شویم از جود او ما جاودان 
 این زمین و این زمان بیضه‌ست و مرغی کاندر او استمظلم و اشکسته پر باشد حقیر و مستهان 
 کفر و ایمان دان در این بیضه سپید و زرده راواصل و فارق میانشان برزخ لایبغیان 
 بیضه را چون زیر پر خویش پرورد از کرمکفر و دین فانی شد و شد مرغ وحدت پرفشان 
 شمس تبریزی دو عالم بود بی‌رویت عقیمهر یکی ذره کنون از آفتابت توامان