دیوان شمس/ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی)
'


 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدیگاهی ز غم مجنون شدی گاهی ز محنت خون شدی 
 در عشق تو چون دم زدم صد فتنه شد اندر عدمای مطرب شیرین قدم می‌زن نوا تا صبحدم 
 گفتم که شد هنگام می ما غرقه اندر وام مینی نی رها کن نام می مستان نگر بی‌جام می 
 تو همچو آتش سرکشی من همچون خاکم مفرشیدر من زدی تو آتشی خوشی خوشی خوشی خوشی 
 ای نیست بر هستی بزن بر عیش سرمستی بزندل بر دل مستی بزن دستی بزن دستی بزن 
 گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگرآن جا مرو این جا نگر گفتا که خه سودا نگر 
 ای بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگوزان شاخ آبستن بگو پنهان مکن روشن بگو 
 آخر همه صورت مبین بنگر به جان نازنینکز تابش روح‌الامین چون چرخ شد روی زمین 
 هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بودصورت یکی چادر بود در پرده آزر بود