دیوان شمس/ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی
ظاهر
| ای دل سرگشته شده در طلب یاوه روی | چند بگفتم که مده دل به کسی بیگروی | |||||
| بر سر شطرنج بتی جامه کنی کیسه بری | با چو منی ساده دلی خیره سری خیره شوی | |||||
| برد همه رخت مرا نیست مرا برگ کهی | آنک ز گنج زر او من نرسیدم به جوی | |||||
| تا بخورد تا ببرد جان مرا عشق کهن | آن کهنی کو دهدم هر نفسی جان نوی | |||||
| آن کهنی نوصفتی همچو خدا بیجهتی | خوش گهری خوش نظری خوش خبری خوش شنوی | |||||
| خرمن گل گشت جهان از رخت ای سرو روان | دشمن تو جو دروی یار تو گندم دروی | |||||
| جذب کن ای بادصفت آب وجود همه را | برکش خورشیدصفت شبنمهای رازگوی | |||||
| ای تو چو خورشید ولی نی چو تفش داغ کنی | ای چو صبا بالطفی نی چو صبا خیره دوی | |||||
| گر صفتی در دل من کژ شود آن را تو بکن | شاخ کژی را بکند صاحب بستان به خوی | |||||
| گر چه شود خانه دین رخنه ز موش حسدی | موش کی باشد برمد از دم گربه به موی | |||||
| سبز شود آب و گلی چون دهدش وصل دلی | دلبر و دل جمع شدند لیک نباشند دوی | |||||
| پیشتر آ تا که نه من مانم این جا نه سخن | ظلمت هستی چه زند پیش صبوح چو تویی | |||||