دیوان شمس/ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدی)
'


 ای دل تو در این غارت و تاراج چه دیدیتا رخت گشادی و دکان بازکشیدی 
 چون جولهه حرص در این خانه ویراناز آب دهان دام مگس گیر تنیدی 
 از لذت و از مستی این دانه دنیاپنداشت دل تو که از این دام رهیدی 
 در سیل کسی خانه کند از گل و از خاکدر دام کسی دانه خورد هیچ شنیدی 
 ای دل ببر از دام و برون جه تو به هنگامآن سوی که در روضه ارواح دویدی 
 ای روح چو طاووس بیفشان تو پر عقلیا یاد نداری تو که بر عرش پریدی 
 از عرش سوی فرش فتادی و قضا بوددادی تو پر خویش و دو سه دانه خریدی 
 چون گرسنه قحط در این لقمه فتادیگه لب بگزیدی و گهی دست خلیدی 
 کو همت شاهانه نه زان دایه دولتزان شیر تباشیر سعادت بمزیدی 
 آن خوی ملوکانه که با شیر فرورفتوالله که نیامیزد با خون و پلیدی 
 آن شاه گل ما به کف خویش سرشته‌ستآن همت و بختش ز کف شاه چشیدی 
 والله که در آن زاویه کاوراد الست استآموخت تو را شاه تو شیخی و مریدی 
 آموخت تو را که دل و دلدار یکی اندگه قفل شود گاه کند رسم کلیدی 
 گه پند و گهی بند و گهی زهر و گهی قندگه تازه و برجسته گهی کهنه قدیدی 
 ای سیل در این راه تو بالا و نشیب استتلوین برود از تو چو در بحر رسیدی 
 ای خاک از این زخم پیاپی تو نژندیوی چرخ از این بار گران سنگ خمیدی 
 ای بحر حقایق که زمین موج و کف توستپنهانی و در فعل چه پیدا و پدیدی 
 ای چشمه خورشید که جوشیدی از آن بحرتا پرده ظلمات به انوار دریدی 
 هر خاک که در دست گرفتی همه زر شدشد لعل و زمرد ز تو سنگی که گزیدی 
 بس تلخ و ترش از تو چو حلوا و شکر شدبگزیده شد آن میوه که او را بگزیدی 
 شاگرد کی بودی که تو استاد جهانیاین صنعت بی‌آلت و بی‌کف ز کی دیدی 
 چون مرکب جبریلی و از سم تو هر خاکسبزه شود آخر ز چه کهسار چریدی 
 خامش کن و یاد آور آن را که به حضرتصد بار از این ذکر و از این فکر بریدی