دیوان شمس/ای دلارام من و ای دل شکن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای دلارام من و ای دل شکن)
'


 ای دلارام من و ای دل شکنوی کشیده خویش بی‌جرمی ز من 
 از نظر رفتی ز دل بیرون نه‌ایز آنک تو شمعی و جان و دل لگن 
 جان من جان تو جانت جان منهیچ کس دیده‌ست یک جان در دو تن 
 زندگی‌ام وصل تو مرگم فراقبی‌نظیرم کرده‌ای اندر دو فن 
 بس بجستم آب حیوان خضر گفتبی‌وصالش جان نیابی جان مکن 
 غم نیارد گرد غمگین تو گشتور بگردد بایدش گردن زدن 
 جان‌ها زان گرد تو گرددهمیجان ادیم و تو سهیل اندر یمن 
 بهر تو گفته‌ست منصور حلاجیا صغیر السن یا رطب البدن 
 شیر مست شهد تو گشت و بگفتیا قریب العهد من شرب اللبن 
 پیش مستان تو غم را راه نیستفکرت و غم هست کار بوالحسن 
 هر کی در چاه طبیعت مانده استچاره‌اش نبود ز فکر چون رسن 
 چونک برپرید کاسد گشت حبلچون یقینی یافت کاسد گشت ظن 
 همزبان بی‌زبانان شو دلاتا به گفت و گو نباشی مرتهن