دیوان شمس/ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی)
'


 ای خدایی که مفرح بخش رنجوران توییدر میان لطف و رحمت همچو جان پنهان تویی 
 خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنندچون خریدار نفیر و لابه و افغان تویی 
 جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توستآنک درد و دارو از وی خاست بی‌شک آن تویی 
 دردهایی کدمی را بر در خلقان بردآن حجاب از اول است و آخر و پایان تویی 
 هر کجا کاری فروبندد تو باشی چشم بندهر کجا روشن شود آن شعله تابان تویی 
 ناله بخشی خستگان را تا بدان ساکن شوندچون حقیقت بنگرم در درد ما نالان تویی 
 هم تویی آن کس که می‌گوید تویی والله توییگوی و چوگان و نظاره گر در این میدان تویی 
 و آنک منکر می‌شود این را و علت می‌نهددر میان وسوسه او نفس علت خوان تویی 
 و آنک می‌گوید تویی زین گفت ترسان می‌شوددر میان جان او در پرده ترسان تویی 
 کنج زندان را به یک اندیشه بستان می‌کنیرنج هر زندان ز توست و ذوق هر بستان تویی 
 در یکی کار آن یکی راغب و آن دیگر نفورتو مخالف کرده‌ای شان فتنه ایشان تویی 
 آن یکی محبوب این و باز او مکروه آنچشم بندی چشم و دل را قبله و سامان تویی 
 صد هزاران نقش را تو بنده نقشی کنیگویی سلطان است آن دام است خود سلطان تویی 
 بندگی و خواجگی و سلطنت خط‌های توستخط کژ و خط راست این دبیرستان تویی 
 صورت ما خانه‌ها و روح ما مهمان در آننقش و جان‌ها سایه تو جان آن مهمان تویی 
 دست در طاعت زنیم و چشم در ایمان نهیمبر امید آنک بنمایی که خود ایمان تویی 
 دست احسان بر سر ما نه ز احسانی که ماچشم روشن در تو آویزیم کان احسان تویی 
 غفلت و بیداری ما در توی بر کار و بسغفلت ما بی‌فضولی بر چو خود یقضان تویی 
 توبه با تو خود فضول است و شکستن خود بترنقش پیمان گر شکست ارواح آن پیمان تویی 
 روح‌ها می‌پروری همچون زر و مس و عقیقچون مخالف شد جواهر ای عجب چون کان تویی 
 روز درپیچد صفت در ما و تابد تا به شبشب صفات از ما به تو آید صفاتستان تویی 
 روز تا شب ما چنین بر همدگر رحمت کنیمشب همه رحمت رود سوی تو چون رحمان تویی 
 کو سلاطین جهان گر شاه ایوان بوده‌اندپس بدانستیم بی‌شک کاندر این ایوان تویی