دیوان شمس/ای تو پناه همه روز محن
ظاهر
| ای تو پناه همه روز محن | بازسپردم به تو من خویشتن | |||||
| قلزم مهری که کناریش نیست | قطره آن الفت مرد است و زن | |||||
| شیر دهد شیر به اطفال خویش | شاه بگوید به گدا کیمسن | |||||
| بلک شود آتش دایه خلیل | سرمه یعقوب شود پیرهن | |||||
| نور بد و شد بصر از آفتاب | آب بنوشد ز ثری یاسمن | |||||
| بلک کشد از بت سنگین غذا | با همه کفرش به عبادت شمن | |||||
| قهر کند دایگی از لطف تو | زهر دهد دایه چو آری تو فن | |||||
| گردد ابریشم بر کرم گور | حله شود بر تن ممن کفن | |||||
| بس کن از این شرح و خمش کن که تا | بلبل جان خطبه کند بر فنن | |||||