دیوان شمس/ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نان)
'


 ای تو را گردن زده آن تسخرت بر گرد نانای سیاهی بر سیاهی جان تو از گرد نان 
 ای تو در آیینه دیده روی خود کور و کبودتسخر و خنده زده بر آینه چون ابلهان 
 تسخرت بر آینه نبود به روی خود بودزانک رویت هست تسخرگاه هر روشن روان 
 آن منافق روی ظلمت جان تسخرکن که خودجمله سر تا پای تسخر بوده‌ست آن قلتبان 
 هر کی در خون خود آید دست من چه گو درآهر کی او دزدی کند حق است دار و نردبان 
 هر کی استهزا کند بر خاصگان عشق حقتیغ قهرش بر سر آید از جلاد قهرمان 
 ندهدش قهر خدا مهلت که تا یک دم زندگر چه دارد طاعت اهل زمین و آسمان 
 عبرت از ابلیس گیرد آنک نسل آدم استکو به استهزای آدم شد سیه روی قران 
 تا که بهتان‌ها نهد آن مظلم تاریک دلخنبک و مسخرگی و افسوس بر صاحب دلان 
 احمد مرسل به طعن و سخره بوجهل بودموسی عمران به تسخرهای فرعونی چنان 
 صبرها کردند تا قهر خدا اندررسیددود قهر حق برآمدشان ز سقف دودمان 
 از ملامت‌های حسادان جگرها خون شوددرد استهزای ایشان داغ‌ها آرد به جان 
 گر از ایشان درگریزی در مغاره خلوتیعشق چون چوگانت آرد همچو گوی اندر میان 
 تا چشاند مر تو را زهری ز هر افسرده‌ایتا کشاند نزد تو از هر حسودی ارمغان 
 تا بده است این گوشمال عاشقان بوده‌ست از آنکدر همه وقتی چنین بوده‌ست کار عاشقان 
 گر تو اندر دین عشقی بر ملامت دل بنهوز فسوس و تسخر دشمن مکن رو را گران 
 عاشقی چون روگری دان یا مثل آهنگریپس سیه باشد هماره چهره‌های روگران 
 بر رخ روگر سیاهی از پی قزغان بودو آنگهی جمله سیاهی گرد شد بر قازغان 
 همچنان در عاقبت این روسیاهی عاشقانجمع گردد بر رخ تسخرکن خنبک زنان 
 عشق نقشی را حسودان دشمنی‌ها می کنندخاصه عشق پادشاه نقش ساز کامران 
 نقش ساز نقش سوز ملک بخش بی‌نظیرجان فزایی دلربایی خوش پناه دو جهان 
 خاص خاص سر حق و شمس دین بی‌نظیرفخر تبریز و خلاصه هستی و نور روان