دیوان شمس/ای بخاری را تو جان پنداشته

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای بخاری را تو جان پنداشته)
'


 ای بخاری را تو جان پنداشتهحبه زر را تو کان پنداشته 
 ای فرورفته چو قارون در زمینوی زمین را آسمان پنداشته 
 ای بدیده لعبتان دیو رالعبتان را مردمان پنداشته 
 ای کرانه رفته عشق از ننگ توای تو خود را در میان پنداشته 
 ای گرفته چشمت آب از دود کفردود را نور عیان پنداشته 
 ای ز شهوت در پلیدی همچو کرمعاشقان را همچنان پنداشته 
 مستی شهوت نشان لعنت استای نشان را بی‌نشان پنداشته 
 ای تو گندیده میان حرف و صوتوی خدا را بی‌زبان پنداشته 
 ماهتابش می‌زند بر کوریتای تو مه را هم نهان پنداشته 
 هر چه گفتم خویشتن را گفته‌امای تو هجو دیگران پنداشته