دیوان شمس/ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شده)
'


 ای از تو خاکی تن شده تن فکرت و گفتن شدهوز گفت و فکرت بس صور در غیب آبستن شده 
 هر صورتی پرورده‌ای معنی است لیک افسرده‌ایصورت چو معنی شد کنون آغاز را روشن شده 
 یخ را اگر بیند کسی و آن کس نداند اصل یخچون دید کخر آب شد در اصل یخ بی‌ظن شده 
 اندیشه جز زیبا مکن کو تار و پود صورت استز اندیشه‌ای احسن تند هر صورتی احسن شده 
 زان سوی کاندازی نظر آن جنس می‌آید صورپس از نظر آید صور اشکال مرد و زن شده 
 با آن نشین کو روشن است کز دل سوی دل روزن استخاک از چه ورد و سوسن است کش آب هم مسکن شده 
 ور همنشین حق شوی جان خوش مطلق شوییا رب چه بارونق شوی ای جان جان من شده 
 از جا به بی‌جا آمده اه رفته هیهای آمدهبی‌دست و بی‌پای آمده چون ماه خوش خرمن شده 
 یا رب که چون می‌بینمش ای بنده جان و دینمشخود چیست این تمکینمش ای عقل از این امکن شده 
 هر ذره‌ای را محرم او هر خوش دمی را همدم اونادیده زو زاهد شده زو دیده تردامن شده 
 ای عشق حق سودای او آن او است او جویای اووی می‌دمد در وای او ای طالب معدن شده 
 هم طالب و مطلوب او هم عاشق و معشوق اوهم یوسف و یعقوب او هم طوق و هم گردن شده 
 اوصافت ای کس کم چو تو پایان ندارد همچو توچند آب و روغن می‌کنم ای آب من روغن شده