دیوان شمس/ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی)
'


 ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌رویدانا و بینای رهی آن سو که دانی می‌روی 
 بی‌همره جسم و عرض بی‌دام و دانه و بی‌غرضاز تلخکامی می‌رهی در کامرانی می‌روی 
 نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کیننی روح حیوان زمین تو جان جانی می‌روی 
 ای چون فلک دربافته‌ای همچو مه درتافتهاز ره نشانی یافته در بی‌نشانی می‌روی 
 ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای اواز مدرسه اسمای او اندر معانی می‌روی 
 ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بوتا کس نپندارد که تو بی‌ارمغانی می‌روی 
 کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبقکز مستعینی می‌رهی در مستعانی می‌روی 
 شب کاروان‌ها زین جهان بر می‌رود تا آسمانتو خود به تنهایی خود صد کاروانی می‌روی 
 ای آفتاب آن جهان در ذره‌ای چونی نهانوی پادشاه شه نشان در پاسبانی می‌روی 
 ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شبتا چشم پندارد که تو اندر مکانی می‌روی 
 ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می‌شویوی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می‌روی 
 آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سرتا چند در رنگ بشر در گله بانی می‌روی 
 ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جانکی بینمت پنهان چو جان در بی‌زبانی می‌روی