دیوان شمس/ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده
ظاهر
| ای آنک تو را ما ز همه کون گزیده | بگذاشته ما را تو و در خود نگریده | |||||
| تو شرم نداری که تو را آینه ماییم | تو آینه ناقص کژشکل خریده | |||||
| ای بیخبر از خویش که از عکس دل تو | بر عارض جانها گل و گلزار دمیده | |||||
| صد روح غلام تو تو هر دم چو کنیزک | آراسته خود را و به بازار دویده | |||||
| بر چرخ ز شادی جمال تو عروسی است | ای همچو کمان جان تو در غصه خمیده | |||||
| صد خرمن نعمت جهت پیشکش تو | وز بهر یکی دانه در این دام پریده | |||||
| ای آنک شنیدی سخن عشق ببین عشق | کو حالت بشنیده و کو حالت دیده | |||||
| در عشق همان کس که تو را دوش بیاراست | امشب تو به خلوتگه عشق آی جریده | |||||
| چون صبر بود از شه شمس الحق تبریز | ای آب حیات ابد از شاه چشیده | |||||