دیوان شمس/ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختی)
'


 ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختیمانند شیر و انگبین با بندگان آمیختی 
 یا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طربیا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختی 
 یا همچو عشق جان فدا در لاابالی ماردیبا عقل پرحرص شحیح خرده دان آمیختی 
 ای آتش فرمانروا در آب مسکن ساختیوی نرگس عالی نظر با ارغوان آمیختی 
 چندان در آتش درشدی کتش در آتش درزدیچندان نشان جستی که تو با بی‌نشان آمیختی 
 ای سر الله الصمد ای بازگشت نیک و بدپهلو تهی کردی ز خود با پهلوان آمیختی 
 جان‌ها بجستندت بسی بویی نبرد از تو کسیآیس شدند و خسته دل خود ناگهان آمیختی 
 از جنس نبود حیرتی بی‌جنس نبود الفتیتو این نه‌ای و آن نه‌ای با این و آن آمیختی 
 هر دو جهان مهمان تو بنشسته گرد خوان توصد گونه نعمت ریختی با میهمان آمیختی 
 آمیختی چندانک او خود را نمی‌داند ز توآری کجا داند چو تو با تن چو جان آمیختی 
 پیرا جوان گردی چو تو سرسبز این گلشن شدیتیرا به صیدی دررسی چون با کمان آمیختی 
 ای دولت و بخت همه دزدیده‌ای رخت همهچالاک رهزن آمدی با کاروان آمیختی 
 چرخ و فلک ره می‌رود تا تو رهش آموختیجان و جهان بر می‌پرد تا با جهان آمیختی 
 حیرانم اندر لطف تو کاین قهر چون سر می‌کشدگردن چو قصابان مگر با گردران آمیختی 
 خوبان یوسف چهره را آموختی عاشق کشیو آن خار چون عفریت را با گلستان آمیختی 
 این را رها کن عارفا آن را نظر کن کز صفارستی ز اجزای زمین با آسمان آمیختی 
 رستی ز دام ای مرغ جان در شاخ گل آویختیجستی ز وسواس جنان و اندر جنان آمیختی 
 از بام گردون آمدی ای آب آب زندگیاز بام ما جولان زدی با ناودان آمیختی 
 شب دزد کی یابد تو را چون نیستی اندر سرابر بام چوبک می‌زنی با پاسبان آمیختی 
 اسرار این را مو به مو بی‌پرده و حرفی بگوای آنک حرف و لحن را اندر بیان آمیختی