دیوان شمس/اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان)
'


 اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشاناینک آن پردگیانی که خرد چادرشان 
 همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشانهمچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان 
 نظر اولشان زنده کند عالم رادر نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان 
 ای بسا شب که من از آتششان همچو سپندبوده‌ام نعره زنان رقص کنان بر درشان 
 گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرابو گرفته‌ست دل و جان من از عنبرشان 
 ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسدسر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان 
 خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نباتمه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان 
 همه عالم به یکی قطره دریا غرقندچه قدر خورد تواند مگس از شکرشان