دیوان شمس/اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری
ظاهر
| اگر مرا تو ندانی بپرس از شب تاری | شبست محرم عاشق گواه ناله و زاری | |||||
| چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق | کمینه اشک و رخ زرد و لاغری و نزاری | |||||
| چو ابر ساعت گریه چو کوه وقت تحمل | چو آب سجده کنان و چو خاک راه به خواری | |||||
| ولیک این همه محنت به گرد باغ چو خاری | درون باغ گلستان و یار و چشمه جاری | |||||
| چو بگذری تو ز دیوار باغ و در چمن آیی | زبان شکر گزاری سجود شکر بیاری | |||||
| که شکر و حمد خدا را که برد جور خزان را | شکفته گشت زمین و بهار کرد بهاری | |||||
| هزار شاخ برهنه قرین حله گل شد | هزار خار مغیلان رهیده گشت ز خاری | |||||
| حلاوت غم معشوق را چه داند عاقل | چو جولهست نداند طریق جنگ و سواری | |||||
| برادر و پدر و مادر تو عشاقند | که جمله یک شدهاند و سرشتهاند ز یاری | |||||
| نمک شود چو درافتد هزار تن به نمکدان | دوی نماند در تن چه مرغزی چه بخاری | |||||
| مکش عنان سخن را به کودنی ملولان | تو تشنگان ملک بین به وقت حرف گزاری | |||||