دیوان شمس/اگر امشب بر من باشی و خانه نروی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(اگر امشب بر من باشی و خانه نروی)
'


 اگر امشب بر من باشی و خانه نروییا علی شیر خدا باشی یا خود علوی 
 اندک اندک به جنون راه بری از دم منبرهی از خرد و ناگه دیوانه شوی 
 کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریزتا بهار تو نماید گل و گلزار نوی 
 به خیالی به من آیی به خیالی برویاین چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی 
 به ترازوی زر ار راه دهندت غلط استبجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی 
 پیک لابد بدود کیک چو او هم بدودپس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی 
 بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدوبهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی 
 باش شب‌ها بر من تا به سحر تا که شبیمه برآید برهی از ره و همراه غوی 
 همه کس بیند رخساره مه را از دورخنک آن کس که برد از بغل مه گروی 
 مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشدکه ببرم سر تو گر تو از این جا نروی 
 چون ببیند که سر خویش نمی‌گیرد اوگوید او را که حریفی و ظریفی و روی 
 من توام ور تو نیم یار شب و روز توامپدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی 
 چه شود گر من و تو بی‌من و تو جمع شویمفرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی