دیوان شمس/اندر قمارخانه چون آمدی به بازی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(اندر قمارخانه چون آمدی به بازی)
'


 اندر قمارخانه چون آمدی به بازیکارت شود حقیقت هر چند تو مجازی 
 با جمله سازواری ای جان به نیک خوییاین جا که اصل کار است جانا چرا نسازی 
 گویی که من شب و روز مرد نمازکارمچون نیست ای برادر گفتار تو نمازی 
 با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداریشو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی 
 آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابهچون بر لباس آدم تو بهترین طرازی 
 بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهانچون هست در رکابت چندین هزار تازی 
 شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانانباری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی 
 در جانت دردمد شه از شادیی که جانتهم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی 
 سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویاندر نور روی آن شه شاهانه می‌گرازی 
 شاهت همی‌نوازد کای پیشوای خاصانپیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی 
 گاه از جمال پستی گاه از شراب مستیگه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی 
 مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوندوصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی 
 هر کس که در دل او باشد هوای تبریزگردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی