دیوان شمس/اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
ظاهر
| اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی | چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی | |||||
| بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد | گر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی | |||||
| تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد | وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی | |||||
| چندین هزار خانه کی گشت از زمانه | تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی | |||||
| سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور | در خاطر مهندس و اندر دل فلانی | |||||
| چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد | وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی | |||||
| تبریز شمس دین را از لطف لابهای کن | کز باغ بیزمانی در ما نگر زمانی | |||||