دیوان شمس/امشب پریان را من تا روز به دلداری
ظاهر
| امشب پریان را من تا روز به دلداری | در خوردن و شب گردی خواهم که کنم یاری | |||||
| من شیوه پریان را آموختهام شبها | وقت حشرانگیزی در چالش و میخواری | |||||
| جنی پنهان باشد در ستر و امان باشد | پوشیدهتر از پریان ماییم به ستاری | |||||
| بر صورت ما واقف پریان و ز جان غافل | در مکر خدا مانده آن قوم ز اغیاری | |||||
| خود را تو نمیدانی جویای پری ز آنی | مفروش چنین ارزان خود را به سبکباری | |||||
| و آن جنی ما بهتر زیبارخ و خوش گوهر | از دیو و پری برده صد گوی به عیاری | |||||
| شب از مه او حیران مه عاشق آن سیران | نی بیمزه و رنگین پالوده بازاری | |||||
| از سیخ کباب او وز جام شراب او | وز چنگ و رباب او وز شیوه خماری | |||||
| دیوانه شده شبها آلوده شده لبها | در جمله مذهبها او راست سزاواری | |||||
| خواب از شب او مرده شلوار گرو کرده | کس نیست در این پرده تو پشت کی میخاری | |||||
| بردی ز حد ای مکثر بربند دهان آخر | نی عاشق عشقی تو تو عاشق گفتاری | |||||