دیوان شمس/امروز در این شهر نفیر است و فغانی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(امروز در این شهر نفیر است و فغانی)
'


 امروز در این شهر نفیر است و فغانیاز جادوی چشم یکی شعبده خوانی 
 در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی استاز عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی 
 بی‌زخم نیابی تو در این شهر یکی دلاز تیر نظرهای چنین سخته کمانی 
 ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید استای شهر مکان تو شد از لطف زمانی 
 چه جای مکان است و چه سودای زمان استای هر دو شده از دم تو نادره لانی 
 شهری است که او تختگه عشق خدایی استبغداد نهان است وز او دل همدانی 
 امروز در این مصر از این یوسف خوبیبی‌زجر و سیاست شده هر گرگ شبانی 
 صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دممانند زلیخا شده در عشق جوانی 
 او حاکم دل‌ها و روان‌هاست در این شهرماننده تقدیر خدا حکم روانی 
 صد نور یقین سجده کن روی چو ماهشکی سوی مهش راه بزد ابر گمانی 
 صد چون من و تو محو چنان بی‌من و ماییچون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی 
 جز حضرت او نیست فقیرانه حضوریجز سایه خورشید رخش نیست امانی 
 از حیله او یک دو سخن دارم بشنوچون زهره ندارم که بگویم که فلانی 
 گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییمزین باده شکافیده شود شیشه جانی 
 هین دست ملرزان و فروکش قدح عشقپازهر چو داری نکند زهر زیانی 
 هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابیدکان محیط است و جز این نیست دکانی