دیوان شمس/از ما مرو ای چراغ روشن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(از ما مرو ای چراغ روشن)
'


 از ما مرو ای چراغ روشنتا زنده شود هزار چون من 
 تا بشکفد از درون هر خارصد نرگس و یاسمین و سوسن 
 بر هر شاخی هزار میوهدر هر گل تر هزار گلشن 
 جان شب را تو چون چراغییا جان چراغ را چو روغن 
 ای روزن خانه را چو خورشیدیا خانه بسته را چو روزن 
 ای جوشن را چو دست داوودیا رستم جنگ را چو جوشن 
 خورشید پی تو غرق آتشوز بهر تو ساخت ماه خرمن 
 نستاند هیچ کس بجز توتاوان بهار را ز بهمن 
 از شوق تو باغ و راغ در جوشوز عشق تو گل دریده دامن 
 ای دوست مرا چو سر تو باشیمن غم نخورم ز وام کردن 
 روزی که گذر کنی به بازارهم مرد رود ز خویش و هم زن 
 وان شب که صبوح او تو باشیهم روح بود خراب و هم تن 
 ترکی کند آن صبوح و گویدبا هندوی شب به خشم سن سن 
 ترکیت به از خراج بلغارهر سن سن تو هزار رهزن 
 گفتی که خموش من خموشمگر زانک نیاریم به گفتن 
 ور گوش رباب دل بپیچیدر گفت آیم که تن تنن تن 
 خاکی بودم خموش و ساکنمستم کردی به هست کردن 
 هستی بگذارم و شوم خاکتا هست کنی مرا دگر فن 
 خاموش که گفت نیز هستی استباش از پی انصتواش الکن