دیوان شمس/از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن
ظاهر
| از زنگ لشکر آمد بر قلب لشکرش زن | ای سرفراز مردی مردانه بر سرش زن | |||||
| چون آتش آر حمله کو هیزم است جمله | از آتش دل خود در خشک و در ترش زن | |||||
| گر بحر با تو کوشد در کین تو بجوشد | آتش کن آب او را در در و گوهرش زن | |||||
| هر تیر کز تو پرد هفت آسمان بدرد | ای قاب قوس تیری بر پشت اسپرش زن | |||||
| هر کس که بیسر آید تو دست بر سرش نه | و آن کس که باسر آید تو زخم خنجرش زن | |||||
| جانی که برفروزد در عشق تو بسوزد | خواهی که تازه گردد در حوض کوثرش زن | |||||
| از لعل می فروشت سرمست کن جهان را | بستان ز زهره چنگش بر جام و ساغرش زن | |||||
| ای شمس حق تبریز هر کس که منکر آید | از جذب نور ایمان در جان کافرش زن | |||||