دیوان شمس/از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتن)
'


 از بدی‌ها آن چه گویم هست قصدم خویشتنزانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن 
 گر اشارت با کسی دیدی ندارم قصد اونی به حق ذوالجلال و ذوالکمال و ذوالمنن 
 تا ز خود فارغ نیایم با دگر کس چون رسمور بگویم فارغم از خود بود سودا و ظن 
 ور بگفتم نکته‌ای هستش بسی تأویل‌هاگر غرض نقصان کس دارم نه مردم من نه زن 
 از تو دارم التماسی ای حریف رازدارحسن ظنی در هوی و مهر من با خویشتن 
 دشمن جانم منم افغان من هم از خود استکز خودی خود من بخواهم همچو هیزم سوختن 
 چونک یاری را هزاران بار با نام و نشانمدح‌های بی‌نفاقش کرده باشم در علن 
 فخر کرده من بر او صد بار پیدا و نهانبوده ما را از عزیزی با دو دیده مقترن 
 گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من استزانک ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن 
 رو بدان یک وصف کردم کز ملامت مر ورابهر حق دوستی حملش مکن بر مکر و فن 
 من خودی خویش را گویم که در پنداشتیرو اگر نور خدایی نیست شو شو ممتحن 
 ای خود من گر همه سر خدایی محو شوکان همه خود دیده‌ای پس دیده خودبین بکن 
 چون خداوند شمس دین را می ستایم تو بدانکاین همه اوصاف خوبی را ستودم در قرن