دیوان شمس/اخلائی! اخلائی! صفونی عند مولایی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' دیوان شمس (غزلیات)  از مولوی
(اخلایی! اخلایی! صفونی عند مولایی)
'


 اخلایی! اخلایی! صفونی عند مولاییو قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی 
 اخلایی اخلایی، مرا جانیست سوداییچو طوفان بر سرم بارد، غم و سودا ز بالایی 
 و قولوا: « ایها المولی، الا یا نظرةالدنیافجدلی نظرة احیا، اذا ما شت ابقایی 
 اخلایی اخلایی،بشویید از دل من دستکزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی 
 یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاهفمالم تأت لقیاه متی تفرح بلقایی؟! 
 اخلایی اخلایی، خبر آن کارفرما راکه سخت از کار رفتم من، مرا کاری بفرمایی 
 فجد بالروح یا ساقی، و رو منه اشواقیولا تبق لنا باقی، سوی تصویر مولایی 
 اخلایی اخلایی، امانت دست من گیریدکه مستم، ره نمی‌دانم، بدان معشوق زیبایی 
 فجد بالراح لی شکرا، ولا تبق لنا فکرافها ان لم تکن صرفا، فما زجه ببلوایی 
 اخلایی اخلایی، به کوی او سپاریدمبران خاکم بخسبانید کن سرمه‌ست و بینایی 
 الا یا ساقی الواهب، ادر من خمرة الراهبفلا ندری من‌الذاهب، ولا ندری من‌الجایی 
 اخلایی اخلایی خبر جان را که می‌دانمکه تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی 
 مغانی الروح! غنوالی، وبالاوتار طنوالیو بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی 
 اخلایی اخلایی، که هر روزی یکی شوریبه کوی لولیان افتد، ازان لولی سرنایی 
 و تبریزا صفوالیها، و شمس‌الدین تالیهافهو مولی موالیها، و مولا کل علیایی 
 اخلایی اخلایی، زبان پارسی می‌گوکه نبود شرط در حلقه، شکر خوردن به تنهایی