دیوان شمس/آواز داد اختر بس روشنست امشب
ظاهر
| آواز داد اختر بس روشنست امشب | گفتم ستارگان را مه با منست امشب | |||||
| بررو به بام بالا از بهر الصلا را | گل چیدنست امشب می خوردنست امشب | |||||
| تا روز دلبر ما اندر برست چون دل | دستش به مهر ما را در گردنست امشب | |||||
| تا روز زنگیان را با روم دار و گیرست | تا روز چنگیان را تنتن تنست امشب | |||||
| تا روز ساغر می در گردش است و بخشش | تا روز گل به خلوت با سوسنست امشب | |||||
| امشب شراب وصلت بر خاص و عام ریزم | شادی آنک ماهت بر روزنست امشب | |||||
| داوودوار ما را آهن چو موم گردد | کهن رباست دلبر دل آهنست امشب | |||||
| بگشای دست دل را تا پای عشق کوبد | کان زار ترس دیده در مأمنست امشب | |||||
| بر روی چون زر من ای بخت بوسه میده | کاین زر گازدیده در معدنست امشب | |||||
| آن کو به مکر و دانش میبست راه ما را | پالان خر بر او نه کو کودنست امشب | |||||
| شمشیر آبدارش پوسیده است و چوبین | وان نیزه درازش چون سوزنست امشب | |||||
| خرگاه عنکبوتست آن قلعه حصینش | برگستوان و خودش چون روغنست امشب | |||||
| خاموش کن که طامع الکن بود همیشه | با او چه بحث داری کو الکنست امشب | |||||